گفته بودی "عزیزم" و من خندیده بودم. غلیظ، کرکروار. و تو مات مانده بودی.
مرا شناخته ای، خوب هم شناخته ای رهگذر.
من از غریبه ها عبور نمیکنم!
شرح ش را به شما نمیگویند!
گفته بودی "عزیزم" و من خندیده بودم. غلیظ، کرکروار. و تو مات مانده بودی.
مرا شناخته ای، خوب هم شناخته ای رهگذر.
من از غریبه ها عبور نمیکنم!
زنگ زدم که نمی آیم.
پاک همه چیز یادم میرود، زنگ نزده بودم. با یک اسمس سر و ته اش را هم آورده بودم. در را باز کرده بودم. خودم را انداخته بودم در یک تاریکی. یک تاریکی ناشناخته. یک تاریکی عمیق. و منتظر بودم هر لحظه چیزی محکم به صورتم بکوبد...
ظهر شده بود دیگر وقتی از خواب بیدار شدم. چشمهایم نیمه باز بود و گوشی ام باز خودش را خفه کرده بود. هر وقت باور میکنم که چقدر تنهایم، سر و کله ی همه پیدا میشود. حتی کسانی که دیگر علاقه ای به ارتباط داشتن با آن ها را ندارم. حتی کسانی که از یاد برده ام. و فکر میکنم چقدر بد است که از یک آدم برای من بماند فقط یک اسم ِ آشنا. یک اسم ِ آشنا که حسی را در من برنمی انگیزد، مگر همان نسیم ِ قدیمی و گذرا. نسیمی که یادآور ِ عطرهاست. و یادم آمده بود که من چقدر وفادارم. نه به آدم ها؛ به عطرهایشان.
خمیده نشسته ام در یک زیرزمین نمور. اندک نوری روی دست هایم است. از ظرافت ِ انگشتانم خبری نیست. تمام ِ وجودم بوی خاک میدهد...
تلفن را که قطع میکنم، احساس میکنم چقدر حرف زده ام. درباره ی چیزهایی که هیچ گاه نبایستی راجع بهشان حرف میزدم. گفته بودم آدمیزاد هر چه آزادتر باشد، سالم تر می زید. گفته بودم این یک حالت ِ ایستایی دیگر خیلی وقت است که تثبیت شده است. گفته بودم ما گول ِ حرف های نویسنده ها را خورده ایم. راهی را رفته ایم که آن ها شاید تنها از کنارش عبور کرده اند... حرف هایی که زدنشان به من نمی آید اصلن. بعد هم بلند شده بودم و نشسته بودم به ترجمه. هنوز هم کج دار و مریز و آسه آسه این درس را میخوانم. هنوز هم به خاطر ِ مادر، به خاطر ِ پدر. به خاطر ِ ... و فکر میکنم نبایست به این فکر کنم که مدام در حال ِ باج دادنیم. باج میدهیم که خودمان باشیم، باج میدهیم که زنده بمانیم. باج میدهیم که عشق بورزیم حتی تر.
"توی ایستگاه متروی تجریش ایستاده بودم منتظر. (همه ی زندگی ام را ایستاده ام منتظر! منتظر ِ چه؟ خودم هم دیگر نمیدانم) گفته بود تا چند دقیقه ی دیگر میرسد. ابری بود هوا و ایستگاه پر رفت و آمد و نه شلوغ. باران گرفت. باد هم رسید. رگبار شد. و ایستگاه از ازدحام ِ آدم ها در حال ِ خفه شدن. زدم بیرون. زیر ِ رگبار. همان طور منتظر. دلم نمیامد زنگ بزنم که "کجایی؟" میدانستم بدتر از من مست ِ هوا شده است و حالا حالاها طول میکشد رسیدنش. "خلوت هایمان برای خودمان باشد. باشه؟" این را من خواسته بودم. این را او بلد بود. و هربار ثابت میکرد. رگبار تمام شد. سر و کله اش پیدا شد. خیس. خیس. خیس ِ باران با آن انحنای خسته گوشه ی لب. بعد از این همه سال زندگی... نمیدانم چرا هنوز هم اینطور دیوانه است. دیوانه و رام ناشدنی.
به خاطر کوزه به سرها... فقط به خاطر کوزه به سرها... شاید
می پرسد از پدر-مادر شدن فقط اسم انتخاب کردنش را بلدید؟ میخندم. میخندد. ما چه آدم های شادی هستیم..."
ای بابا... چای دوباره یخ کرد!
پ.ن: همه چیز در "من" در انتظاری شکننده فرو رفته بود.
*عنوان ِ رمانی از امانوئل اشمیت
تینار؛ یک نفر تنها. یک نفر تنهای تنها.
می گفت که تو در چنگ ِ منی...
من ساختمت...
چونت نزنم...
تینار؛ یک نفر تنها. یک نفر تنهای تنها.
اینکه چرا بعد از 4 سال باز هم "بلاگفا" را انتخاب میکنم برای نوشتن و اینکه چرا هنوز هم اصرار دارم به نوشتن، برای خودم هم سوال است. به هر حال آمده ام که بنویسم. از خودم. از حالم. و از روزهایی که میگذرند. مثل ِ تافی های دوران ِ کودکی... کش می آمدند، اما تمام میشدند. دلم برای کسانی تنگ شده است. کسانی که حالا کوچک ترین وجه اشتراکی با آن ها ندارم، نه به لحاظ ِ اعتقادی و نه به لحاظ ِ احساسی. ... آدم ها عوض میشوند، گاهی هم "عوضی"!
دلم میخواهد از علی بنویسم. از فرودگاه ِ امام خمینی که دارد تک تک آدمهای زندگی ام را میبلعد و تنهاترم میکند با خاطراتشان. دلم میخواهد از نگار بنویسم. از خلیل. از م ا د ر. از ارغوان که تازه به دنیا آمده. از کتاب ِ سایه. از میثم. ... از خیلی چیزها. از کمترین ها بگیر تا پررنگ ترین ها. و از خودم. که نشسته است به تماشای تئاتری که خودش آن را می چرخاند، اما هر لحظه غافلگیر میشود. امیدوارم کلمات خیانت نکنند.
پ.ن: مدام در عجله! انگار کن برای میوه ای عطشانم که هنوز نرسیده است!
پ.ن 1: از مزایای کار کردن لا به لای کتاب هاست؛ این که بخواهی دور از همه، حسابی دور از همه، بیایی در جای خاک گرفته ی نمور ِ فرسوده ای بنویسی. (اهل ِ دل میدانند...)
پ.ن 2: هی تو! جای من هم نفس بکش
*نیما یوشیج