معماری ِ عجیبی دارد لبخندهای تو. یک انحنای باریک و معنادار... که هیچگاه بیگدار به چهره نمینشیند. این روزها که دوباره عادت ِ قدم زدنهای طولانی و بیمارگونهام عود کرده، بیشتر به خطوط ِ صورتت فکر میکنم.
آفتاب این روزها دست از سر ِ آسمان برنمیدارد. به زمین و زمان قسمش دادم... اما همچنان راسخ، نور به خورد ِ هوای پاییزی ِ روزگار میدهد. دیگر تصمیمم را گرفتهام. میخواهم آفتاب را قسم بدهم به تاب ِ مژگانت... و از گریهی بیامانش باک نداشته باشم... من که میدانم، آسمان ِ دلنازک را چه به تاب ِ مژگان ِ یار...
میترسم آنقدر ببارد که تمام ِ ابرها عاقبت عقیم شوند.
بد دردیست نازنین. قبلتر گمانم بود نفس که میکشی، باد، هرم ِ نفسهایت را نفسم میکند... این روزها که هیچ کجا، هیچ ردی از تو نمییابم، برای ریههایم نگرانم...
اگر بدانی چهقدر مشغولم. برای جمعههایم هم کار تراشیدم به زحمت... که لمحههای با تو بودن را نابود کنم. روزهداری رنج ِ فراق را کم میکند. روزهداری میکنم... مومنانه.
میدانم؛ میدانم... تو که همیشه هستی. ولی این روزها دغدغهها جلوتر از مایند نازنین...
یاد ِ نادر میافتم... و عاشقانهی آرامش و آن توانایی ِ بینظیر در رویارویی با واقعیت. عجیب است...
روبهروی من که مینشینی، خیالت، باز هم رهایم نمیکند. گمان میکنم ناتوانم. از اینکه هم تو را بخواهم و هم این دنیا که فقط بستر بود برای گناه کردنم و عصیان. تسبیح ِ فیروزهای که در خیالمان دانهدانه شد، هنوز لابهلای انگشتهای من لمس میشود به ذکرهای یومیه و دشت ِ شقایق ِ دلم، هنوز هم گاهی مواج میشود به لطف ِ نسیم ِ رحمتی...
حرفهایم را هم که میبینی، دیگر بوی بیتابی نمیدهند...
نه آمدنت را خواستارم، نه ماندنت را...
نباید به تنهایی و سکوت و "خودم" عادت میکردم، که کردم. نباید به نوشتن از "تو" انس میگرفتم و هی واژه ردیف میکردم، که انس را گرفتم و هی انشا "هم" نوشتم. نباید عصیانم دامن ِ واقعیت را میگرفت که گرفت. "نباید"هایی بود که نباید میشدند و "شدند"... حالا دیگر توفیر نمیکند بودن و نبودنت، وقتی هستی. گاهی پررنگتر از خودم.
آرامم... و تنهاییام را پذیرا. بتاز... تا قیامت، بر من. فقط بر من.
.
.
زهرا، من ِ"او".
بعدنوشت: دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت/ آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو*
همچنان بعدنوشت: هیچ... نمیگویم! قسم به تارهای ساز ِ غبارگرفتهام.
*حضرت ِ مولانا
.
.
زهرا من ِ ... "او"؟
بعدنوشت: مسجدها چه غریباند این روزها!
همچنان بعدنوشت: من خودخواهترین و حسودترین موجود ِ عالمم. راضی شدی!؟
این روزها که هیچ نامهای از من، سمت و سوی تو نمیآید... (نه اینکه نخواهد، نـ مـ یـ تـ و ا نـ د)
لااقل بگذار واژهها غربت ِ تازهی لحظهها را تفسیر کنند. شاید هم تقریر، شایدتر؛ تحلیل... نمیدانم.
صبح به صبح، اگر نبود زمزمهی «الحمدلله الذی احیانی بعد مااماتنی...» پلکهام قوت ِ باز شدن و جا دادن ِ این همه ثانیه که برای شتاب "هم" در رقابتند، را نداشتند. صبح به صبح امید ِ عاشقانه نوشتن و محٌرم را در آغوش کشیدن است که مرا از تخت ِ خواب که نه، از تخت ِ مرگ بلند میکند... و چشمهایم از همان دم ِ سحر لابهلای ورقهای کتابها مشغول میشوند. و به حکم ِ آدم ِ عصر ِ تکنولوژی بودن، درس خواندن و بالا-پایین رفتنهای دانشجویی و زندگی ِ دیکته شده و تحصن و اثبات ِ بودنی که اثبات نمیخواهد...
صبح به ظهر میرسد و ظهر به عصر و عصر به غروب ِ دلگیر و سرد ِ پاییزی و بغض ِ ابرها که اسیر میکنند مرا... و شب... (که خدا نگیرد از دل ِ شیدایان و عارفان و حتیتر؛ سارقان...)
شب اما پر است از من و همان حال و هواها که میخواهم... پر است از تنفس ِ هوای ِ بیهوایی و سبکی و نسیم ِ سرد پاییزی و گاهی نپتون و رنگ ِ چای که بیدغدغه پخش میشود در آب ِ داغ... جوش... عاصی...
این روزها دستم به نوشتن ِ هذیان روانتر است...
همین!
.
.
ز ه ر ا من ِ"او".
بعدنوشت: آتشم عـ شـ ق و دلم عود و تنم مجمرگیر*
همچنان بعدنوشت: بـــــ ـ ـ ا ر ا نـــــــــ مــــــــیــــ خـ و ا هـــــــــ ــــ م
*حافظ
نمیدانم کدام غزل، کدام عـ شـ ق من ِ سراپا بیقراری را واداشت به نوشتن. آنهم لابهلای این همه روزمرگی و کارهای آدمیزادی و درس و مشغله و ... بماند. نمیدانم. بگو چیست که وادار میکند مرا به نگاه ِ تو قلم برقصانم و ساز ِ واژههایم را با چشمهای تو کوک کنم... (گفته بودم بلد نیستم به قولهایم عمل کنم...)
میان ِ این همه رنگ، پیراهن ِ مشکی میپوشم... تسبیح ِ فیروزهای دست میگیرم و آرام ِ آرام، مثل ِ این دیوانهها (که فقط اسمشان دیوانهست) زیر ِ لب هی ذکر میگویم... ذکر ِ خودم را... چیزی حوالی ِ «انی احبک» که دیگر خیلی کم است برای تو را خواندن...
آی تمام ِ ثانیههای شبنشینی ِ من؛
آی تمام ِ کوچههای خلوت ِ این شهر؛
آی گنجشکهای تازه بالغ شده؛
دختری اینجاست که تصور ِ ناب ِ خود را نقش میکند.
دختری اینجاست که هنوز "هم" گاهگاهی د لـ ش به رعشههای عـ ا شـ قـ ا نـ ه، آوار میشود...
دختری اینجاست که هنوز "هم" مصرانه؛ مومن بودن ِ خویش را فریاد میزند.
آری؛ من، مومنم به عـ شـ ق...
به تو...
به وقوع ِ حادثه...
به "لا تسقط من ورقة الا باذن ..."
.
ز ه ر ا من ِ"او".
بعدنوشت: مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت// مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطشهایت*
همچنان بعدنوشت: من، تمام ِ خودم را بخشیدم... به دستهای داغت.
بعدترتر نوشت: مومن باش. (باشـ یـد؛ شاید)
حواستان به کامنتهاتان باشد. "او"یم را ناراحت نکنید...
*حسین منزوی(محبوب ِ من)
من به خودم قول دادهام که نخواهمت.
من به خودم قول دادهام چشمهایت را که میتابانی روی مردمکان ِ بیقرار ِ چشمهایم، هول نکنم.
من به خودم قول دادهام که طنین ِ صدایت دلم را هوایی ِ بودنت نکند.
من به خودم قول دادهام تمام ِ خیابانهای شهر را بیتو، ثانیهکوب کنم.
من به خودم قول دادهام که از ع ش ق بگذرم.
من به خودم قول دادهام، همهچیز را عزیز ِ من، بگذارم و بروم.
من... به خودم قول دادهام که هرگز، هرگز، هرگز... دیگر از تو ننویسم.
تو که همان "او"ی تمام ِ امضاهای منی...
هر چند که خودم را با یک کسره، تا آخر ِ دنیا و اخری، وابستهات کردهام.
هر چند که نفسهایم گره خوردهاند به تسبیح ِ نفسهایت... آن"هم" گرهی کور.
هر چند که... بلد نیستم به قولهایم عمل کنم...
.
.
ز ه ر ا من ِ"او".
بعدنوشت: من امشب از ابتهاج "هم" شاعرترم...
همچنان بعدنوشت: من، بیتو، به بیوسعتی دچارم...
بعدترتر نوشت: از راه مرو سایه که آن گوهر ِ مقصود// گنجیست که اندر قدم ِ راهروان است*
*ه.الف.سایه (محبوب ِ من)
